دوگانه انگاری

شما اینجا هستید:

به طور سنتی ، رویکرد هستی شناختی ذهن و آگاهی به دو گروه عمده تقسیم می شود : یگانه انگاری و دوگانه انگاری. در یگانه انگاری فقط یک قلمرو در نظر گرفته می شود که یا مادی است این قلمرو که در این صورت ماتریالیستی و یا فقط بعد ذهنی در نظر گرفته می شود که همان ایده آلیستی است.
دکارت دو نوع از جوهرsubstance را در دوگانه انگاری خود شکل داده است یکی از این جوهر ها ماده matter و دیگری ذهن است. یک شخص در این نگرش ، ترکیبی از دو قلمرو متفاوت است : یکی جسم و دیگری روان . بدن و متناظر با آن روان ، با هم برای بخشی از دوره زمانی به هم مربوطند اما این دو موضوع مجزا ، وجودشان مستقل است و می تواند از هم جدا شوند .
دوگانه انگاران جدید ، به اجتناب از دوگانه انگاری جوهری گرایش دارند و خود را به دوگانه انگاری در ویژگی ها متعهد می دانند به جای اینکه ذهن آگاه را برخاسته از ماهیت جدا از بدن مادی بدانند ، انسانها را متشکل از فقط یک جوهر واحد تلقی می کنند و فقط اصرار دارند که این جوهر واحد دارای دو نوع ویژگی متمایز است . گروهی از دوگانه انگاران ویژگی ها نیز هستند که بسیاری از خصوصیات ذهنی را قابل تقلیل به فیزیک هستند اما آگاهی یا خصوصیات پدیداری غیر قابل تقلیل هستند .

۱

دوگانه انگاری طبیعت گرای چالمرز

برای چندین دهه ، استدلال دوگانه انگاران عمدتا به عنوان چالشی برای جهان بینی فیزیکالیستی بود . بنابراین دوگانه انگاری توضیحی برای آگاهی نبود بلکه اجتناب از یگانه انگاری بود . این وضعیت در دهه گذشته عمدتا توسط کار دیوید چالمرز تصحیح شده است .
نظریه چالمرز درباره آگاهی ، چالمرز را دوگانه انگاری طبیعت گرا معرفی می کند که قوی تر از دوگانه انگاری متداول است . که در آن ادعا می کند نه تنها خواص (ویژگی ها ) پدیداری با خواص فیزیکی قابل شناسایی نیست بلکه آنها تصادفی بودن در خواص فیزیکی را رد می کنند . به عنوان مثال ، خواص بیولوژیکی لزوما در خواص فیزیکی تصادفی روی می دهد . به این معنا که دو سیستم احتمالا نمی تواند در خواص بیولوژیکی تفاوت قائل شود اگر همه خواص فیزیکی دقیقا شبیه هم باشند اما طبق عقیده چالمرز ، خواص پدیداری متفاوت هستند : دو سیستم دقیقا می تواند به همان اندازه ، یکسان فیزیکی باشند . اما خواص پدیداری متفاوتی دارد .
عقیده چالمرز به این معنا است که آگاهی پدیداری را می توان از لحاظ فیزیکی توضیح داد . که آن توضیح ، توضیحی تقلیلی نخواهد بود بلکه توضیح علت و معلولی خواهد بود . برای توضیح یک رویداد یا پدیده ی علت و معلولی استناد به علت آن می شود . که آن برای گفتن چیزی که منجر به آن می شود . طبق عقیده چالمرز ، یکی می تواند نمونه ای از خصوصیات پدیداری را با استناد به علل فیزیکی توضیح دهد.
یک تئوری کامل از آگاهی تمام قوانین علمی حاکم بر ظهور حواس پدیداری از قلمرو فیزیکی را کشف و لیست می کند و ماهیت کامل آنها را شرح می دهد .
خود چالمرز تلاشی برای بسیاری از جزئیات این قوانین (علت و معلولی) انجام نمی دهد . اما او پیشنهاد اصلی را می دهد که باید چنین قوانینی را برای مطابقت انتظار داشته باشیم . این دو اصل : انسجام ساختاری و تغییر ناپذیری سازمانی . اولین اصل مربوط به در دسترس بودن کنترل عامی است که حالات آگاهی این کنترل را نشان می دهند و اصل دوم ، تناظر منظم و سیستمی بین سازماندهی عملکردی سیستم و ویژگی های پدیداری آن را نشان می دهد.

۲

مواردی برای دوگانه انگاری

بهترین استدلال هایی که از دوگانه انگاری حمایت می کنند استدلال معرفتی فرانک جکسون و استدلال به چه می ماند توماس نگل است . که هر دوی آنها الگوی مشابهی دارند پس از توضیح وضعیتی که همه حقایق فیزیکی درباره چیزی شناخته می شوند نشان داده است که میزانی از دانش هنوز مفقود است پس می توان نتیجه گرفت که دانش از دست رفته دانش حقایق غیر فیزیکی باشد.
استدلال معرفتی به شرح زیر است : فرض کنید کودکی از همان بدو تولد در یک محیط سیاه و سفید قرار می گیرد او تمام اطلاعات خود را از طریق تلوزیون ، کتاب ، روزنامه و....سیاه و سفید به دست می آورد فرض کنید ما تمام اطلاعات فیزیکی جهان را در اختیار او قرار دهیم . به طور مثال : همه اطلاعاتی را که فیزیک درباره وضعیت فرد به هنگام دیدن رنگ ها دارد در اختیار داشته باشد . به عبارت کل این فرد تمام دانش مغز را می داند . اما چیزی که وجود دارد این است که او نمی داند دیدن غروب یا دیدن رنگ قرمز به چه می ماند ؟ هنگامی که رنگ قرمز را می بیند چیز جدیدی یاد می گیرد و آن دیدن رنگ قرمز است . که او یک قطعه جدیدی از دانش را به دست می آورد . از آن جایی که این فرد تمام حقایق فیزیکی را از قبل می دانست نمی توان این قسمت از دانش و حقایق فیزیکی دانست بنابراین این دانش از نوع حقایق غیر فیزیکی است .
استدلال نگل ، اگر چه در اولین ارائه مبهم است می تواند در امتداد خطوط مشابه قالب بندی شود ما می دانیم که تمام حقایق فیزیکی درباره خفاش ها را بدون دانستن آن که خفاش بودن به چه می ماند، می دانیم . چنین بر می آید که دانش از دست رفته دانش فیزیکی نیست بنابراین خفاش بودن به چه می ماند یک حقیقت فیزیکی نیست.
این استدلال را بسیاری از ماتریالیستها به عنوان بدگمانی زده اند. آنها یک نتیجه گیری هستی شناختی از فرضیات معرفت شناختی استنباط می کنند. این حرکت به طور کلی مشکوک است اما آن نیز نسبت به پاسخ آسیب پذیر هستند که بر آنچه فیلسوفان قصدمندی زمینه های معرفتی نامیده اند تاکید دارند . این واکنش اصلی در میان مادی گرایان بوده است ، ادعایی که شخصیت استدلال معرفتی یک حقیقت جدید یاد نمی گیرد زمانی که او یاد می گیرد که آن شبیه به دیدن رنگ قرمز باشد بلکه یک واقعیت قدیمی را در راه جدیدی یاد می گیرد و به همین ترتیب برای مثال خفاش .
دانش این که دیدن رنگ قرمز به چه می ماند ؟ و دانشی که تحریک تجمع نورونی به وسیله طول موج مناسب ممکن است شبیه به این باشد که او قطعه ای مجزا از دانش را بررسی می کند که تنها یک واقعیت را شناسایی می کند و با رسیدن به یک دانش نمی توان به دانش دیگر دست یافت.
بحث های مختلفی برای دوگانه انگاری وجود دارد که امروزه به طور گسترده امکان پذیری زامبی ها مورد بحث چالمرز است . زامبی موجودی خیالی است که از نظر فیزیکی مانند انسان است که جز به جز از روی انسان کپی برداری شده است . اما هیچ آگاهی ندارد . به نظر می رسد قادر به تصور کردن چنین موجوداتی باشیم و چالمرز برای پی بردن به نادرستی ماتریالیستی می خواهد از این استدلال که در زیر خواهد آمد استفاده کند :
۱- وجود زامبی ها تصور پذیر است ؛
۲- اگر وجود زامبی ها تصور پذیر است آنگاه وجود آنها به لحاظ متافیزیکی ممکن خواهد بود ؛
۳- اگر وجود زامبی ها به لحاظ متافیزیکی ممکن است ، آگاهی غیر فیزیکی است ، بنابراین ؛
۴- آگاهی غیر فیزیکی است ؛
۵- پس ماتریالیستی نادرست است.
اعتراضی که بر این استدلال شده است این است که فرض دوم غلط است و تصور پذیری چیزی مستلزم امکان پذیری آن نیست . و در پاسخ به این سوال که زامبی ها تصور پذیر هستند؟ پاسخ این است که به نظر می رسد که تصور آنها مستلزم هیچ گونه تناقض منطقی یا ناسازگاری اثبات پذیری نیست . «جهانی را در نظر بگیرید که در آن آب وجود داشته باشد اما H2O نباشد». این شرایط نه منطقا مستلزم تناقض است و نه متضمن سازگاری ، اما با این وجود اگر آب در واقع H2O است ، آنگاه چنین جهان هایی امکان پذیر نیست اگر قضیه از این قرار باشد که حالات ذهنی آگاهانه با حالات عصب – زیست شناختی یکسان باشند ، آنگاه وجود دو کپی فیزیکی که یکی آگاه و دیگری نا آگاه باشد ، ممکن نخواهد بود تصور پذیری متضمن امکان نیست بنابراین تصور پذیری زامبی ها فیزیکی انگاری را رد نخواهد کرد.

۳

مواردی علیه دوگانه انگاری

انگیزه اصلی برای جلوگیری از دوگانگی که توسط اسمارت تقریبا نیم قرن پیش گفته شده است : «به نظر من علم به طور فزاینده ای به ما یک عقیده ای می دهد که به وسیله آن موجودات قادر به دیده شدن به عنوان مکانیزم های فیزیکی-شیمیایی هستند به نظر می رسد که حتی رفتار خود انسان روزی از نظر مکانیکی نیز قابل توضیح خواهد بود » . این امر می تواند کنجکاوی را بر می انگیزد که اگر آگاهی به عنوان تنها خصوصیتی که به توضیح کاهش گرایی از نظر میکرو فیزیکی به مبارزه طلبیده شده است دوام بیاورد .
در برابر دوگانه انگاری سنتی ارائه ی بیشتر استدلالهای روش شناختی معمول است که آنها در حقیقت ، هیچ تئوری مبتنی بر آگاهی را پیشنهاد نمی کنند و به جای اینکه به درک درستی از آگاهی برسند در برابر تئوری های مادی گرایان استدلال می کنند با این حال ، این اتهام نمی توانند بر علیه چالمرز استفاده شود کسی که یک نظریه ی مثبت از آگاهی ارائه می دهد .
نظریه خود چالمرز به روی بسیاری از انتقادات باز است هر چند به طور مستدل درباره آگاهی به شبه پدیدارگرایی متعهد است. این فرضیه که حالات و رویدادهای آگاهی از نظر علی و معلولی بی اثر است کیم اشاره کرده است که پیدا کردن علتی کارآمد برای خصوصیات غیر منتظره دشوار است با این فرض اینکه قلمرو فیزیکی از لحاظ علت و معلولی بسته است خصوصیات غیر منتظره یا باید هیچ اثر علی بر قلمرو فیزیکی نداشته باشد یا اثر آن به صورت فوق جبری بر خصوصیات فیزیکی خاصی داشته باشد اما از آنجا که فوق جبری فراگیرنده می تواند به عنوان غیر محتمل بودن رد شود خصوصیات غیر منتظره باید از لحاظ علت و معلولی در مقابل جهان فیزیکی بی اثر باشد. اگر چه تصور این که آگاهی از لحاظ علی بی اثر یا شبه پدیداری است بسیار غیر شهودی است.
در پاسخ به تهدید شبه پدیدارگرایان ، چالمرز در پی یک روش دو جانبه است اولین شاخه این ادعا است که شبه پدیدارگرایی صرفا عقلانی است اما با بحث های استدلالی به طور جدی روبرو نیستند. این چندان رضایت بخش نیست با این حال همه استدلالها باید پایانی داشته باشند و بسیاری از فلسفه ها شهود خاص یا ادعای مستقیمی را تعیین می کنند.
دومین شاخه جالب تر است چالمرز اشاره می کند که فیزیک ، خواص را برای این توصیف می کند که صرفا به شرایط ارتباط آن توجه می کند در اصل ، در شرایط قوانین طبیعی آن به دست می آیند در نتیجه آن شبکه ای از ارتباط بین گره ها است اما مشخصه اصلی این است که گره های مرتبط مهم باقی می مانند تصویری که به ما می دهد که برتراند راسل یک بار آن را به شوخی اسکلت علت و معلولی جهان نامید. استدلال چالمرز این است که خصوصیات پدیداری ممکن است خصوصیات ذاتی اشخاص (نهاد،وجود) را تشکیل دهد
با توجه به نهادهای به ظاهر بی جان ، خصوصیات حقیقی شان ممکن است به سختی مشابه با خواص پدیداری آگاهی نهادها باشد که چالمرز آن را در اصطلاح protophenomenal نامیده است.
اگر چه جالب است اما این پیشنهاد مشکلاتی دارد که فیزیک فقط به ما ، اسکلت علت و معلولی جهان را می دهد روشن و صریح نیست. این درست است که فیزیک مجموعه ای از روابط علت و معلولی را برای دیگر خصوصیات مشخص و توصیف می کند اما استنباط نمی کند که خصوصیاتی که به این گونه مشخص شده اند چیزی جز یک مجموعه روابط علت و معلولی نیستند .
به علاوه ، اگر فیزیک به ما اسکلت علت و معلولی از جهان به ما ارائه می دهد پس خصوصیات فیزیکی ، خصوصیات شبه پدیداری و یا نزدیک به آن را تولید می کند. بلاک استدلال می کند خصوصیات عملکردی - خصوصیاتی که علل و اثرات معینی دارند – در نهایت ناکارinert)) هستند، زیرا یک اثر همیشه به وسیله علتش ( cause) تولید شده است نه از طریق منتج ( (causing.این امر تا اندازه ای به وسیله خصوصیات شبه پدیداری ای که کاراکتر های رابطه ای ضمیمه شده با mass را در فیزیک اقناع می کند. در نتیجه به طور کلی می توان گفت که اگر خصوصیات (خواص) فیزیکی چیزی جز مجموعه روابط علت و معلولی نیست پس به طور علی خود ناکارinert)) خواهد بود.
چالمرز با یک مسئله غیر قابل حل مواجه می شود که: یا او شهود قوی در دست ما را با توجه به کارآیی علی خصوصیات پدیداری نقض می کند یا شهود قوی در دست ما را با توجه به کارایی علی خصوصیات فیزیکی نقض می کند. در هر صورت نیمی از جهان وی شبه پدیداری است هر رویدادی طبق توضیحات بالا، ادعا می کند که خواص فیزیکی صرفا مجموعه ای از روابط علت و معلولی است – که در نتیجه برای بدیهی شمردن خصوصیات شبه پدیداری و protophenomenal با عنوان putative causal relata نامیده شده است – غیر قابل قبول است.