تکامل هیجان

شما اینجا هستید:

مطالعات تکامل هیجان ها به قرن نوزدهم باز می گردد. تکامل و انتخاب طبیعی در ارتباطات انسانی، به مطالعه داروین و اثر سال ۱۸۷۲ وی به نام بیان هیجان ها در انسان و حیوانات باز می گردد. دلیل تحقیقات داروین در خصوص بیان هیجان ها در راستای حمایت وی از از تحقیقات فرگشت صورت گرفت.

وی چنین بیان کرد که هیجان ها نیز مانند دیگر خصایص حیوانات در طول زمان تکامل می یابد. اثر وی فقط به بیانات چهره ای در حیوانات و انسان ها نمی پردازد، و به جستجوی نقطه ای مشترک خارج از خطوط موازی بین رفتار انسان ها و دیگر حیوانات توجه می کند.

با توجه به نظریه های تکاملی مدرن، هیجان های متفاوت در زمان های متفاوت تکامل می یابند. هیجانات اولیه مانند ترس، با قسمت های باستانی مغز مرتبط هستند و احتمالا در میان اجداد ما نمو و تکامل یافته اند. هیجان های والدین مانند عشق مادر انسان به فرزندانش، در میان پستانداران اولیه تکامل یافته است. هیجان های اجتماعی، مانند گناه و غرور، در میان جامعه پریمات ها تکامل یافته است. گاهی اوقات بخش تازه تکامل یافته ای از مغز باعث تعدیل در عملکرد بخش قدیمی مغز می شود مانند زمانیکه قشر مغز پاسخ ترس آمیگدال را تعدیل می کند.

روان شناسان تکاملی هیجان های انسانی را به عنوان بهترین راه سازگاری زندگی اجداد چادر نشین ما برای کاوش دسته های غذایی در نظر می گیرند.

۱

ریشه ها:

طرح اولیه داروین در خصوص یافته های مربوط به بیان هیجانی این موضوع بود که یک فصل از کتاب تبار انسان و انتخاب در رابطه جنسی را شامل شود. ( داروین ۱۸۷۱) اما متوجه شد که یافته های فراوان وی می تواند یک کتاب شود. یافته های او بر اساس مشاهدات شخصی وی و بسیاری از مردم در بخش های مختلف جهان بود. یکی از مهمترین مشاهدات وی در خصوص این موضوع بود که حتی افرادی که نابینا بدنیا می آیند، بیانات چهره ای و بدنی مشابه افراد دیگر را نشان می دهند. ایده های که در این کتاب در خصوص جهانی بودن این هیجان ها مطرح می شود، در برابر مطالبی است که سر چارلز بل در سال ۱۸۴۴ در خصوص عضلات صورت انسان که به وجود آمده اند تا توانایی منحصر به فرد ابراز هیجانی داشته باشد، مطرح می کند.

هدف اصلی کار های داروین در این حوزه حمایت از تئوری فرگشت با نشان دادن شباهت هیجان ها در انسان ها و دیگر حیوانات بود. تمامی شباهت های پیدا شده توسط وی بین گونه های نزدیک به هم بوده است، اما وی همچنین مشابهت های بین گونه ای دور پیدا کرد. وی ایده انطباق حالات هیجانی و پس از آن توانایی بیان هیجان های خاص را با توجه به ویژگی های مشخص مطرح کرد.

۲

اصول داروین:

در اثر سال ۱۸۷۲ داروین سه اصل را پیشنهاد می دهد، اصل اول "اصل عادت های قابل استفاده" است، که وی به عنوان عادت های مفید تقویت شده در گذشته و منتقل شده به فرزندان معین می کند. او به عنوان نمونه از منقبض شدن ابروها (در هم رفتن ابروها) استفاده می کند، که به عنوان عادتی قابل استفاده برای جلوگیری از ورود نور به چشم ها و افزایش بینایی می باشد. او همچنین بیان می کند که بالا بردن ابروها به منظور افزایش بینایی است. وی نمونه هایی از افرادی که سعی به خاطر آوردن چیزی را دارند و ابروهای خود را بالا می آورند، به نحوی که می توانند آنچه را که تمایل به یادآوری دارند ببینند، بیان می کند.

دومین اصل تضاد است. در حالیکه بعضی عادت ها قابل استفاده هستند، داروین پیشنهاد می دهد که بعضی از این اعمال یا عادات صرف به خاطر تضاد عادت قابل استفاده در طبیعت باقی مانده اند، اما آنها قابل استفاده نیستند. تکان دادن مثالی است که داروین برای نشان دادن تضاد استفاده می کند، زیرا این رفتار قابل استفاده نیست. تکان دادن شانه یک علامت منفعل و متضاد بیان اعتماد یا پرخاشگری است.

سومین اصل اشاره به عادتها یا تخیله عصبی سیستم اعصاب است. این اصل پیسنهاد می دهد بعضی از عادات به دلیل ساختن دستگاه عصبی انجام می گیرد، که علت شکل گیری تهییج است. مانند ضربه زدن با پا و انگشتان دست، بیان آوایی و بیان خشم. داروین بیان می کند که بسیاری از حیوانات به ندرت حتی در زمان درد صدا تولید می کنند، اما در شرایط شدیددر پاسخ به درد و ترس صدا ایجاد می کنند.

۳

پژوهش ها:

پل اکمن در این زمینه تحقیقات مربوط به بیان هیجانی چهره را انجام داده است. کار وی از ایده داروین در خصو جهان شمولی برون فکنی هیجانی چهره پشتیبانی کرد. وی برای انجام تحقیقات خود عکس های از بیان هیجانات پایه را به افراد نشان داد و تشخیص هیجان تشخیص داده توسط این افراد را مورد پرسش قرار داد. در ۱۹۷۱، اکمن و والاس فریزن داستان های با محتوای هیجانی را برای افرادی در فرهنگ های بدوی ارائه کردند، تصاویر این داستانها قبلا از سوژه های غربی مورد آزمون قرار گرفته بود. زمانیکه از آزمودنی ها درخواست شد تا دو یا سه عکس که نشان دهنده هیجان موجود در داستان بود را انتخاب کنند، آزمودنی های فرهنگهای بدوی اغلب تصاویری را که با آزمودنی های غربی هماهنگ بود را انتخاب کردند. این نتایج نشان داد حتی در مواردی که آزمودنی ها در معرض فرهنگ غربی قرار گرفته بودند، بعضی از این بیانات جهان شمول بوده و وابسته به هیجان خاصی است. تنها تشخیص ترس و تعجب برای مردم بدوی دشوار بود. اکمن بیان می کند که جهان شمولی بیانات هیجانی لزوما از اثبات تئوری داروین مبنی بر تکامل آنها نیست، بلکه شواهد محکمی برای امکان وجود آن را در اختیار قرار می دهد. وی درباره حمایت از ایده داروین شباهت های از بیان هیجان ها در انسان و سایر پریمات ها و همچنین جهانی بودن بعضی از آنها را ارائه می دهد. بیانات هیجانی که اکمن مبنای تحقیقات خود قرار داده است عبارتند از :

خشم، ترس، انزجار، غم و لذت

یک دیدگاه رایج بیان می کند که برون فکنی عواطف چهره ابتدا در خدمت عملکردهای بقایی رفتار غیرکلامی است. با این دیدگاه چشم های گشاد شده در برون فکنی عواطف چهره ترس نشان دهنده افزایش میدان بینایی و حرکات سریع چشم به یافتن و رد گیری تهدید کمک می کند. چروک بینی و دهان در برون فکنی عواطف چهره انزجار ورود هوای بد بو و ذرات کوچک که امکان خطر دارد را محدود می کند. این واکنش ها ممکن است بعدها توسط دیگر افراد گروه مشاهده، بطور فزآینده بیان و مبالغه شود و تبدیل یک عملکرد اولیه اجتماعی شود. این عملکرد ارتباطی می تواند به طور چشمگیری یا ماهرانه و ظریف بر رفتار دیگر اعضای گروه تاثیر گذار باشد. بنابراین، میمون های ریزوس یا انسان می توانند نمایش ترس تهدیدهای بالقوه خطر را یاد گرفته و فقط از طریق برون فکنی عواطف چهره به دیگر اعضای گروه یا والدین انتقال دهد. مشاهده برون فکنی ترس تمایل به فرار را و خشم تمایل به پاسخ های مبارزه را افزایش می دهد. مطالعات شرطی سازی کلاسیک مشخص کرد، که جفت کردن بین محرک های منفی و خشم/ترس نسبت به محرک های منفی و بیان شادی بسیار ساده تر است. مطالعات بین فرهنگی و افراد با نابینایی مادرزادی مشخص کرد که این گروه ها همان برون فکنی از شرم و غرور را در موقعیت های اجتماعی مشابه نشان می دهند. این بیانات به وضوح تشابه نمایش تسلیم و سلطه را با دیگر پریمات ها نشان می دهند. انسان ها زمانیکه برون فکنی غرور را در دیگری می بینند به صورت خودکار موقعیت اجتماعی بالاتری را برای آن فرد نسبت به افرادی که دیگر هیجان ها را بیان می کنند، متصور می شوند.

برون فکنی هیجان ها و عملکرد بقایی

برون فکنی هیجانعملکرد فیزیولوژی اولیهعملکرد ارتباطی تکامل یافته
ترسباز شدن چشم ها، افزایش میدان دید و سرعت حرکات چشم.هشدار از تهدیدات بالقوه، فرو نشانی خشم
تعجبافزایش باز شدن چشم هاتحقیقات بیشتری مورد نیاز است.
انزجارانقباض چهره، کم کردن راه ورود بوهای سمیخطر غذاها، رفتارها و ایده های خطرناک
شادینیاز به تحقیق بیشتر دارد.عدم وجود تهدید
غمنیاز به تحقیق بیشتر دارد.تصور به دست آوردن دلجویی با نمایش اشک، به دست آوردن همدردی
خشمنیاز به تحقیق بیشتر دارد.هشدار در مورد تهدیدهای احتمالی، سیگنال تسلط
غرورافزایش حجم ریه ها در راستای مواجه شدن با رقباافزایش سطح اجتماعی
شرم/خجالتکاهش زمینه های آسیب پذیر بودن بدن از حملات احتمالیآرزو برای کسب آرامش، کاهش سطح اجتماعی.

۴

رابرت زاجانک روانشناس دانشگاه میشیگان در سال ۱۹۸۹ دو مقاله مروری در مورد " تئوری خروجی چهره از هیجان " که همچنین با نام تئوری بازخورد چهره شناخته می شود، منتشر کرد، در آن مقالات ابتدا وی به مقاله علمی منتشر شده در سال ۱۹۸۵ اشاره کرد. این تئوری پیشنهاد می دهد که عضلات صورت پستانداران می تواند دمای پایه مغز را کنترل کند ( به ویژه هیپوتالاموس) ، که این عملکرد با تغییر جریان عقب و جلو شبکه عروقی (که به آن شبکه فوق العاده هم گفته می شود) اتفاق می افتد. پایه ای که این تئوری بر روی آن بنا شده است، ایده افزایش درجه حرارت بخش های از هیپوتالاموس و ایجاد رفتار تهاجمی است، در حالیکه کاهش دما در این منطقه می تواند موجب آرامش شود. زبان وابسته به هیجان ما این مقایسه را نشان می دهد، مانند " سر داغ " و " خنکی شادی بخش " . این تئوری توضیحی برای تکامل برون فکنی عواطف چهره در پستانداران ارائه می دهد، اما آزمایش های کمی برای گسترش این نظریه تا به حال ارائه شده است.

کارل ایزارد روان شناسی که به دلیل کار بر روی هیجان ها شناخته می شود، سود و زیان تکامل هیجان ها را مطرح کرد. وی چنین بیان می کند که تجربیات هیجان ها مجزا قبل از آغاز ارتباط های اجتماعی، زبان یا ساختارهای مفهومی که به عنوان کیفیت احساس هیجان های مجزا شناخته می شود، پدیدار می گردد. وی بیان می کند که در تکامل زمانیکه انسان ها توانایی به کارگیری زبان را به دست می آورند، تا حد زیادی بر تکامل وابسته به هیجان تاثیر می گذارد. انسان های نه تنها می توانند از هیجان های خود صحبت کنند بلکه می توانند آنها را به اشتراک بگذارند، می توانند از تجربیات خود برای پیش بینی و اقدام مناسب در آینده بهره ببرند. اما وی سوالی را با اشاره به مواردی مانند قتل و بزه که به عنوان یک رفتار مخرب در خصوص دیگران است، مطرح می کند، آیا انسان ها همدردی برای دیگران را از دست داده اند؟

جوزف لدوکس بیشتر تحقیقات خود را معطوف به هیجان ترس کرد. ترس می تواند توسط دو سیستم در مغز فراخوانی شود، که هر دو تالاموس و آمیگدال را درگیر می کنند:
یکی از آنها قدیمی، کوتاه و سریع فعال می شود و دیگری به تازگی تکامل یافته است، که پیچیده تر و کندتر عمل می کند.
در سیستم قدیمی، اطلاعات حسی به طور مستقیم و سریع از تالاموس به آمیگدالا انتقال می یابد، محلی که موجب تحریک پاسخ های اتونومیک و حرکتی ترس می شود.
در سیستم جدید، اطلاعات حسی از تالاموس به مناطق مربوط به قشر حسی (لمس به قشر حسی سوما، بینایی به قشر بصری و غیره) منتقل می شود و در مناطق مشترک پیشانی که در آن ارزیابی اتفاق می افتد حرکت می کند. این مناطق پیشانی مستقیما با آمیگدالا ارتباط برقرار کرده و با توجه به ارزیابی صورت گرفته، ممکن است پاسخ ترس توسط آمیگدالا کاسته یا شدت گیرد. اگر شما سریعا یک شی را به عنوان یک مار تشخیص دهید، مدن زمان طولانی صرف می شود تا منطقه پیشانی جوان آن را به درستی تشخیص دهد و تا آن زمان سیستم بخش قدیمی تالاموس-آمیگدالا ترس را فراخوانی می کند. لدوکس فرض می کند، که این سیستم سریع قدیمی همچنان به دلیل پاسخ های رفتاری در اولین اشاره به خطر در زمانیکه عواقب کمی برای اشتباه دارد، باقی خواهد ماند، اما ممکن است در خصوص عملکرد مناسب میان مرگ و زندگی متوسط باشد.