رشد نظریه ذهن

شما اینجا هستید:

نظریه ذهن کودکان همراه با افزایش سن، تحول می یابد. به طور کلی مراحل تحول نظریه ذهن به شرح زیر می باشد.

۱

 نوزادی (درک هدف مندی):  

نقش تقلید و توجه بینایی مشترک (تولد تا ۱۸ ماهگی)- در مرحله اول که تا حدود ۱۸ ماهگی ادامه دارد، دیدگاه گیری و هدفمندی به دنبال تقلید(گاپنیک و ملتزوف،۱۹۹۳) و توجه بینایی مشترک(بارون و کوهن،۱۹۹۵) شروع به رشد می کنند.

تقلید ، یکی از روش های ارتباط غیرکلامی قبل از پیدایش زبان است. نوزاد در بدو تولد قادر است تقلید چهره به چهره را انجام دهد. بزرگسالان نیز با تقلید صداها و حالات صورت نوزاد، به تقلید نوزاد پاسخ می دهند. همچنین نوزاد وقتی مورد تقلید واقع می شود متوجه آن می شود(ملتزوف، ۱۹۹۰). ملتزوف و گاپنیک (۱۹۹۴) معتقدند که بازی های تقلیدی والد-نوزاد، برای نوزاد به مثابه تمرین تعامل اجتماعی و ارتباط است و این خود، آموزش نظریه ذهن است. نوزاد یک ماهه قادر به تقلید حالات چهره ای زیادی است، حرکاتی مانند بازکردن دهان، بیرون آوردن زبان و حرکت سر. همچنین نوزاد در هفته ششم قادر به یادآوری حالات چهره ای خاص از یک آزمونگر خاص پس از ۲۴ ساعت می باشد. این به این معنی است که نوزاد قادر است از تقلید برای شناسایی اطرافیان استفاده کند)ملتزوف و مور، ۱۹۹۴). بر اساس این یافته ها، ملتزوف معتقد است که نوزاد قارد به درک همسانی رفتار خودش و رفتار دیگران می باشد.

توجه بینایی مشترک، به معنی نگاه کردن به جایی است که یک نفر  دیگر نگاه می کند یا نگاه کردن به مسیر توجه شخص دیگر و شیء مورد نظر او می باشد(باتروث،۱۹۹۱). جهت پدیدآیی توجه بینایی مشترک، نوزاد باید بتواند به صورت شخص دیگر نگاه کند. نوزاد انسان بیش از هر محرک بینایی ترجیح می دهد به صورت انسان نگاه کند. نوزادان نگاه کردن به صورتی با چشم های باز را به نگاه کردن به صورتی با چشمان بسته ترجیح می دهند. نوزاد در یک ماهگی نگاه کردن به محرک های اجتماعی را نسبت به محرکهای غیراجتماعی به مدت طولانی تری انجام می دهد(فیتزجرالد،۱۹۶۸). تا سه ماهگی کودک ارتباط غیرکلامی نیز پیدا می کند که شامل حالات دست، حرکات کلامی مربوط به دوره پیش زبانی و نوبت گیری دوطرفه با مراقب می شود(تروارتن،۱۹۹۳). در این مرحله کودک قادر به برقراری تماس چشمی(نوزاد-دیگران)با مراقب می شود. در حدود شش ماهگی، ارتباط کودک فراتر از تعاملات چهره به چهره رفته و به اشیاء موجود در محیط معطوف می شودیعنی یک ارتباط سه گانه(کودک-شیء-مراقب) پدید می آید(باترورث،۲۰۰۱) در شش ماهگی کودک قادر به تعقیب جهت نگاه به یک سمت می باشد اما نمی تواند شیء خاصی را پیدا کند.کودک ۹تا ۱۲ ماهه میتواند یک شیئ خاص را در فضا پیدا کند، با حرکات سروبدن آن را دنبال و اشاره اجتماعی را هم شروع می کند. در اشاره اجتماعی، نگاه خود را بین شیئ مشترک و نگاه والد به تناوب تغییر می دهد تا ادراک والد را ازشیء ارزیابی کند که آیا باید از شیئ پرهیز کند یا می تواند به سمت آن برود. این عملیات ثابت می کند که کودک شروع به درک رفتار دیگران به صورت هدفمند کرده است. در ۱۲ ماهگی توجه مشترک بسیار هماهنگ تر و پیچیده تر می شود. دراین سن کودک، توانایی اشارهکردن و نیز تعقیب اشاره دیگران را پیدا می کند. اشاره کردن، عملی مهم است زیرا نشان می دهد کودک انتظار دارد دیگران منظور او را بفهمند. یعنی کودک انتظار دارد دیگران مسیر نگاه او را به سمت شیء مطلوب تعقیب کنند یا حتی توجه مشترک به آن پیدا کنند. کودک می فهمد چه زمانی، شخص دیگر سعی می کند توجه اورا به سمتی جلب کند. در ۱۸ ماهگی کودک می تواند به شیء که پشت سر اوست نیز توجه کند.

۲

نوپایی:

درک خواسته ها و بازی وانمود سازی(۱۸ ماهگی تا ۳ سالگی)- دراین مرحله، کودک  5/1 تا ۲ ساله شروع به درک خواسته های دیگران و انجام بازی وانمود سازی می کند(لزلی،۱۹۸۷).

درک خواسته ها:  در ۱۸ ماهگی کودک می فهمد که ممکن است یک بزرگسال، خواسته ای داشته باشد که برای کودک مطلوب نیست.  در مطالعه رباچولی و گاپنیک (۱۹۹۷ ) یک بزرگسال یک تکه کلم بروکلی و یک بیسکویت را می چشد.  دریک مرحله، بزرگسال نشان می دهد(ازطریق بیان چهره ای) که از بیسکویت بیشتر خوشش آمده است(که شبیه ذائقه کودک است). درمرحله دوم، آزمونگر نشان می دهد که از کلم بروکلی خوشش آمده است(که شبیه ذائقه کودک نیست). وقتی ازکودک خواسته می شود که به آزمونگر غذای بیشتری بدهد، کودک غذایی را می دهد که بزرگسال دوست داشته است؛ حتی اگر آن غذا مورد علاقه کودک نباشد.

در ۲سالگی، کودک خواسته های خود را با استفاده از فعل «خواستن» در محاورات روزمره اعلام می کند. افعالی مثل فکر می کنم،  و می دانم معمولاً تا یک سال بعد وارد محاورات روزمره کودک نمی شود.  اما اگر والدین راجع به تمایلات کودک بیشتر با او صحبت کنند، منجر به درک زودتر باورها می شود.

بازی وانمودسازی:  اولین مباحث با مقاله لزلی (۱۹۸۷) شروع شد که بازی تخیلی را اولین شاخص تفکر فراتجسم معرفی کرد و متذکر شد که فراتجسم به نوبه خود به رشد نظریه ذهن کمک می کند. بطور خلاصه، وانمودسازی (تخیل) یعنی «عمل کردن انگار که»(فین،۱۹۸۱؛لزلی،۱۹۸۷) یا به گفته گاروی(۱۹۷۷) «جابه جایی ارادی اینجا و حالا، تو و من». به اعمال تخیلی اصطلاح دو گانه نسبت داده اند، به معنی دانش ویژگی های واقعی و دانش ویژگی های تجسمی اشیاء کودکی که بازی تخیلی انجام می دهد یک ایده را )مثلاً چای دادن( به یک موقعیت عملی )مثلاً پر کردن فنجانهای خالی مهمان(  برون فکنی می کند، درحالی که تفاوت بین موقعیت واقعی و خیالی را می داند (لیلارد، ۲۰۰۱) شواهد زیادی ارتباط بین بازی تخیلی را با نظریه ذهن تأیید می کند.  یکی از این دلایل این است که بازی تخیلی کودک را آماده درک تفاوت بین اتفاقات واقعی و رخدادهای تجسمی می کند. مجسم کردن دنیا طوری که فرد دیگر می بیند، زمینه ای می شود برای درک کودک از این که چگونه حالات ذهنی، عملکرد مردم را هدایت می کند.  وانمودسازی اجتماعی و باورهای غلط به صورت موازی رشد می کنند زیرا هردونیاز به توانایی تفسیر حالات غیرکلامی جهت درک دیدگاه دیگران دارند.  بازی وانمود سازی شامل درک احساسات، افکار و باورهای افراد در موقعیت غیرواقعی است و ممکن است به کودک در ارتباط دادن دنیای فیزیکی با دنیای ذهنی کمک کند (دان،۱۹۹۱) مطالعه تایلرو کالسون (۱۹۹۷)  نشان داد کودکانی که دوستان خیالی دارند، بازی وانمودسازی را نسبت به سایر کودکان در سطح بسیار بالاتری انجام می دهند و باورهای غلط را زودتر از سایر کودکان می فهمند.

۳

پدیدآیی فهم دانش و باور (۳سالگی)

بطور کلی می توان مشخصه های زیر را برای این مرحله نام برد:

  • درک تفاوت بین ماجراهای خیالی و واقعی
  • درک تقلبی بودن یک شیء علیرغم شبیه بودن آن به نوع واقعی.
  • درک اینکه دیدن، منجر به دانستن می شود.

کودک ۳ساله درحال فراگیری یک رویکرد ذهنی است، یعنی «فکر کردن درباره فکر کردن و باور ها»

  • کودک تفاوت بین ماجراهای خیالی وواقعی را متوجه می شود. کودک ۳ساله می فهمد که یک شیرینی واقعی را می توان خورد اما هیچ گاه خود به خود جابجا نمی شود.
  • وولی و ولمن (۱۹۹۰) دریافتند که اگر چه یک کودک ۳ ساله سوالات «ظاهر-واقع» را نمی تواند پاسه دهد، اما می تواند بفهمد که یک اسباب بازی، نوع تقلبی یک شیء واقعی است حتی اگر آن اسباب بازی بسیار شبیه نوع واقعی آن باشد.
  • کودک ۳ساله می داند که دیدن منجر به دانستن می شود. برت و بریانت (۱۹۹۰) به کودکان دو جعبه نشان دادند که یک نفر به داخل یکی از آن ها نگاه می کرد و دیگری فقط جعبه را بلند کرده بود. کودکان ۳ساله گزارش دادند که فردی که داخل جعبه را نگاه می کند «می داند» که داخل آن چیست ولی فردی که فقط آن را بلند کرده است نمی داند.

کودکان لزوماً نمی توانند نکالیف باور غلط را قبل از ۴سالگی انجام دهند، اما در بعضی موقعیت ها می توانند براساس فهم باورها، رفتار را پیش بینی کرده و توضیح دهند البته تا زمانی که باور غلط یا حقایق پیچیده وارد موقعیت نشده باشد. در تکالیف جابجایی شیئ، اگر شیئی در دو محل قرار داده شود و به کودک گفته شود که آن شخص فکر می کند که شیئ تنها در یکی از دو محل قراردارد،کودک پیش بینی می کند که آن شخص در جایی به دنبال شیئ خواهد گشت که فکر می کند آنجاست. اگر به کودک گفته شود که آن شخص، عقیده خود را عوض کرده، کودک براساس عقیده جدید آن شخص، پیش بینی خواهد کرد. اگر تکلیف باور غلط ساده شود و از کودک خواسته شود که نگاه آن شخص را پیش بینی کند یعنی بگوید شخص کجا را نگاه خواهد کرد، احتمال این که کودک پاسخ درست بدهد بیشتر می شود. در مقایسه تکالیف پیش بینی و تکالیف توضیحی در کودکان ۳و ۴ساله، تنها ۳۱ % آنان توانستند پیش بینی کنند و ۶۶ %آنان فقط توانستند راجع به آزمون توضیح دهند. برتش و ولمن(۱۹۸۹) بیان کردند که ارائه توضیح در مورد رفتارها احتمالاً ساده تر از پیش بینی رفتار است زیرا نیاز به حل تناقضات پیچیده در زمینه باورها و خواست ها ندارد. به طور خلاصه می توان گفت که کودک ۳ساله در مراحل انتهایی یادگیری این موضوع است که دیگران ممکن است باورهای متفاوتی داشته باشند.

۴

درک کودک از باور غلط (۴ سالگی):

چهارسالگی، نقطه ظهور نظریه ذهن است.کودک در این مرحله شروع به درک بازنمایی های کاذب یا حقایق متناقض می کند (ولمن، ۲۰۰۲) کودکان در ۴سالگی می توانند رفتار دیگران را براساس باورغلط آن ها توضیح دهند و تکلیف باور غلط را به درستی پاسخ می دهند. ولمن، کراس وواتسون (۲۰۰۱) در یک فراتحلیل که بر روی  178 پژوهش باور غلط انجام شده بود، دریافتند که بین ۵/۲ تا ۵ سالگی یک پیشرفت منظم در اجرای موفقیت آمیز باور غلط مشاهده می شود. اگر چه ۹۸ % کودکان زیر ۴سال به سوالات حافظه پاسخ درست می دهند، امام موفق به انجام آزمون نمی شوند. البته برخی عوامل می توانندعملکرد کودک رابالا ببرند:

  1. مطرح کردن سوال به شکل فریب دادن فرد دیگر
  2. به جای جابجا کردن شیئ آن را ناپدید کنیم
  3. از کودک بخواهیم با جابجا کردن شیئ شرکت کننده فعال در آزمون باشد.
  4. برجسته سازی باور اولیه

۵

بازنمایی های رتبه دوم و سوم-شامل:

باور رتبه دوم: درک باورهای عمیق

باور رتبه سوم: اظهار نظر بی ملاحظانه)شخص چیزی بگوید که نباید می گفته و متوجه اشتباه خود هم نشود.(

مطالعه نظریه ذهن بر روی کودکان بالای ۵سال باتمرکز روی باور رتبه دوم و رتبه سوم انجام شده است. منظور از تجسم باور رتبه دوم، این است که آیا کودک می تواند باورهای عمیق را درک کند، یعنی این که آن افراد، درباره باورهایی که دیگران در ذهنشان دارند، باورهایی داشته باشند که ممکن است درست یا نادرست باشد(استینگتون،پلتیر و ه.مر، ۲۰۰۲).

تکلیف رتبه سومِ تجسم، در آزمون باور غلط بزرگسالان استفاده می شود(استون، بارون و کوهن، کالدر و همکاران، ۲۰۰۳) آزمون «اظهار نظر بی ملاحظه» ضرری غیرعمدی به فرد دیگر موجود در تصویر می رساند یا نه. کودکان تا ۱۱ سالگی موفق به گذراندن این آزمون نمی شوند. در استعاره گویی و وارونه گویی فرد باید بتواند فراتر از معنی تحت الفظی یک سخن را درک کند و کودکان تا ۶ یا ۷ سالگی نمی توانند آن را درک کنند. همچنین کودکان تا قبل از ۶یا ۷ سالگی قادر نیستند شوخی را از دروغ تشخیص دهند. و از آن پیچیده تر، درک اظهارنظر بی ملاحظانه است. اظهار نظر بی ملاحظانه وقتی اتفاق می افتد که شخص چیزی بگوید که نباید می گفته و متوجه اشتباه خود هم نشود. درک اظهار نظر بی ملاحظانه نیاز به سطوح بالای نظریه ذهن دارد چرا که فرد باید بتواند دو حالت ذهنی را به طور همزمان تجسم کند. حالت ذهنی شخصی که مرتکب اظهارنظر بی ملاحظانه شده استو همین طور حالت ذهنی فرد دوم که احتمالاً ناراحت شده است. درک اظهار نظر بی ملاحظانه تا سنین ۹تا ۱۱ سالگی ممکن نیست.

محیط اجتماعی بر روی رشد زودتر از موقع نظریه ذهن، می تواند تأثیر قابل توجهی داشته باشد. اگر والدین در هنگام صحبت با کودک، حالات ذهنی خود و دیگران را توضیح دهند کودک زودتر مراحل رشدی نظریه ذهن را طی می کند. علاوه براین وجود خواهران و برادران بزرگتر،درک کودک از نظریه ذهن دیگران را تسریع خواهد کرد. نکته مهم دیگر این که باید بدانیم رشد نظریه ذهن آشکارا به موازات اکتساب زبان پیش می رود. درک مقاصد گوینده زمینه ای برای یادگیری لغات جدید است. کودک استفاده از واژه هایی را که به حالات ذهنی مربوط می شوند مثل «من فکر می کنم» را در ۴ سالگی می آموزد، یعنی زمانیکه تکلیف باور غلط را می تواند انجام دهد.